تبليغاتX
خاطرات کوه
به ياري خدا و با دعاي مردم عزيز كشورمون ( البته برخي از مردم عزيز تقريبا 0.0000000001 درصد از مردم) رفتم كوه دوباره.

بعد از اينكه 3شنبه ساعت 4:30 صبح بيدار شدم و به علت سرماي زياد ( بخوانيد تنبلي اندك!! ) نرفتم كوه و دوباره خوابيدم، ديروز صبح بالاخره بعد از خييييييييييييييييييييييلي وقت رفتم كوه.

با امير ساعت 5:30 توي اتوبان قرار گذاشته بودم كه ساعت 5:35 دقيقه وييييژژژ از كنارش رد شدم و رفتم. البته دور زدم و اينور سوارش كردما.

در اين كوه رفتن همسر گرامي با من نبودن چون اول من بايد مي رفتم هوا رو شناسايي مي كردم ببينم در اين فصل چقدر سرده كه آيا ايشون از هفته ديگه مي تونن بيان يا نه. كه البته قرار شد بيان چون خيلي سرد نيست فعلن.

القصه ساعت 06:10 شروع كرديم به بالا رفتن و ساعت 07:50 رسيديم به پناهگاه كولكچال. خوب بود بد نرفتيم خيلي. اونم بعد از اين همه مدت. يك كمي بالاتر از ايستگاه 2 تا پناهگاه مسير پوشيده از برف يخ زده و خيلي ليز بود. خيلي خوب بود. بازم مثل هميشه ياد و خاطره حاج حسين در قلبمون بود.

*************

پ.ن:

1- اين خامه و عسل آوردن امير خيلي عاليه. همچين مي چسبه. دمت گرم امير.

2- از اين به بعد از اين ساكهاي نوزاد برات مي گيرم ميارم امير جان كه وسايلت پيش من جا نمونه.

+ نوشته شده توسط آرمان در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 و ساعت 9:0 |
 

دیروز حدودای ساعت ۱۴:۰۰ تا ۱۴:۳۰ بارون شدیدی بارید و هوا کلا تغییرات اساسی کرد.

ساعت ۱۵:۴۵ دیدم هوا آفتابی شده و تمیز و کوه انگار که در دو قدمی است. در نتیجه با همفکری همسر عزیز که در این هوا چه کنیم قرار بر کوه شد. در نتیجه ساعت ۱۷:۱۵ شروع کردیم به بالا رفتن از درکه. در این فاصله هم پریسا خانم رفتند منزل و کفشهای کوهمون رو برداشتند و آوردند.

القصه در هوای پاک و عالی و درکه خلوت شروع کردیم به بالا رفتن. خلاصه ۴۵-۵۰ دقیقه رفتیم بالا و هوا خوردیم و اومدیم پایین و برای یک سالمون ، نه یک ماهمون، نه راستش فکر کنم برای یک هفتمون لواشک و قره قورت (غره قوروت، غره  غوروت ، قره غوروت) خریدیم و بعدش هم اندکی جگر میل نمودیم و تقریبا با نیروی آلترناتیو برگشتیم منزل.

خیلی عالی بود. به جای پنجشنبه که خواب موندیم و نرفتیم کوه. البته کم رفتیم ولی خیلی سریع رفتیم. تقریبا ۴۵ دقیقه به صورت راه رفتن خیلی سریع. فکر کنم قلبمون ۱۶۰-۱۷۰ تا می زد

تا بعد. 

+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 و ساعت 8:43 |
 

سال ۸۹ در زمینه کوه رفتن بسیار سال شرم آوری بود.  خیلی کم کوه رفتیم و کلا در پاییز و زمستان که اصلا نرفتیم کوه حتی تابستون هم ....

اما امسال رو خوب شروع کردیم. بعد از کلی دید و بازدید و مهمونی و این کارها تونستیم ۵شنبه قبل یعنی ۱۱ فروردین بریم دارآباد.

قرار بود اگر شد  مهدی - مهسا هم با ما بیان و یک برنامه خیلی سبک بذاریم که هم اونها اذیت نشن هم ما که مدت زیادی بود ورزش نکرده بودیم بهمون فشار نیاد. القصه برنامه شد دارآباد - چال مگس.

امیر هم که گفته بود ۵شنبه ها نمی تونه بیاد و نیومد اما اگر خدا بخواد از هفته دیگه جمعه ها رو شاید بیاد. خدا می دونه. البته ممکنه این وسط ما همراههای دیگه ای هم پیدا کنیم. حالا اگر پیدا شد می نویسم.

القصه ساعت ۰۶:۴۵ از پارکینگ دارآباد که به علت تعطیلات نوروز بسیار خلوت بود حرکت کردیم به سمت چال مگس. ساعت ۰۸:۰۰ رسیدیم آبشار چال مگس. خوب بود و هوا عالی بود. بسیار پاک و تمیز. خیلی هم سرد نبود فقط وقتی نشستیم برای صبحانه خوردن یک مقداری سرد شد.

کلی توی مسیر خوشحال شدیم که مهدی - مهسا نیومدن. البته نه اینکه دلیلش این باشه که مثلا مهدی آدم مزخرفیه و می خوام سر به تنش نباشه و ایناها . نه .

به این دلیل که یه قسمتهایی از مسیر که هردو فراموش کرده بودیم شیبدار هم بود که ما فکر می کردیم کاملا صافه. خلاصه اگر اومده بودند ما بیچاره می شدیم انقدر این دوتا غر می زدند. مهدی - مهسا هر وقت بیان بهترین محل برای کوهنوردی همون گلابدره خواهد بود. بند یخچال هم بدک نیست. آسونه به نسبت.

به امید خدا این هفته هم می ریم کوه. و پیوسته در هر فرصتی این کار رو انجام می دیم.

تا بعد.

+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 و ساعت 8:27 |
پریروز جمعه ۳۱ خرداد رفتیم کوه. رفتیم دارآباد . این بار هم برنامه تا چشمه بود. بیش از ۳ ماه بود که کوه نرفته بودیم و در نوع خود باعث شرمندگی بود.

دو ماه  از بهار رو نرفتیم کوه  هرچند کارهای مهمتر داریم این روزها . کلا امسال کوه رفتنمون کمتر از قبل خواهد بود قطعا.

این ملت واقعا انگار تفریحاتشون کمه که ساعت ۶:۱۵ صبح جمعه دارآبد جای پارک ماشین نبود. کلی گشتیم تا ماشین رو پارک کردیم. تقریبا ۶:۴۵ اینا راه افتادیم به سمت بالا و ساعت ۸ رسیدیم چشمه درازلش. خوب بود. خوش گذشت. باز هم صبحانه همسر پزون بود و گوارا و لذیذ.

پ.ن :

خوب شد نرفتیم شیرپلا . نزدیک چشمه خسته شده بودیم. انرژی نبود برای شیر پلا.

 

+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه دوم خرداد 1389 و ساعت 9:9 |
 

سه شنبه ۱۰ فروردین ۸۹ اولین کوهپیمایی انجام شد.

کوهپیمایی دو نفره در هوایی عالی و کوهی خلوت.

سه شنبه هفته گذشته ساعت ۶:۴۵ صبح شروع کردیم به حرکت به سمت پلنگچال. کمی آرومتر از همیشه حرکت می کردیم و دلیلش هم کاملا مشخصه. تنبلی - یک مدتی کوه نرفتن و کمی هم کم خوابی. البته همسر گرامی کلا در اینگونه مسیرها که بین ۱.۵ تا ۲.۵ ساعت زمان می بره سریعتر از من بالا میره  اما دیگه به پای من می سوزه و می سازه .

ساعت ۰۸:۱۰ رسیدیم به ازغال چال. هوا عالی بود واقعا. مسیر هم که چون عید بود و وسط هفته هم خیلی خلوت بود. جای پارک ماشین هم بسیار خوب بود. تقریبا چسبیده به میدان درکه.

نشستیم یک استراحتی کردیم و آبمیوه ای خوردیم و دوباره راه افتادیم. از اذغال چال تا پلنگ چال فقط ۳ نفر رو دیدیم. ۲ نفر در حال بالا رفتن و یک نفر هم در راه پایین اومدن. خیلی خلوت و خوب بود. فکرش رو بکنید ، درکه و این خلوتی!!

خلاصه نشستیم و صبحانه همسر پزون رو خوردیم و راه افتادیم به سمت پایین. ساعت ۱۲ بود حدودا که رسیدیم پایین. زمانی که پایین می اومدیم تقریبا شلوغ بود مسیر اما باز هم نه مثل روزهای ۵شنبه جمعه هفته ها.

ساعت ۱۲:۱۵ شروع کردیم به خوردن صبحانه هسر پزون در پایین کوه و همزمان در مورد مهدی طباییان هم صحبت می کردیم که ناگهان از بخت بد ، گوشیم به صدا در اومد و صدای مهدی طبا اومد.

القصه روز خوبی بود و در جوار یار در طبیعت خوش گذشت.

انشاء الله امسال سال کوه رفتنه. سعی می کنیم هر هفته بریم.  ما تقریبا نیم ساعت قبل از روشن شدن هوا یعنی بین ۶ تا ۶.۵ شروع  می کنیم بالا رفتن . توی هر مسیری هم که باشیم معمولا قبل از ۱ تا ۱.۵ ساعت راه رفتن استراحت نمی کنیم. خلاصه هر کس اهل صبح زود پا شدن و فشار آوردن به خودش هست و می خواد انرژی بسوزونه بسم الله.

 

 

+ نوشته شده توسط آرمان در شنبه چهاردهم فروردین 1389 و ساعت 9:51 |
 

یه چند روزی تعطیلی بود و من هم یک استراحتکی ( لغت جدید) کردم و بر اساس پیشنهاد عالمانه حکیمانه منطقانه همه چیز در نظر گیرانه همسر محترمه مکرمه ، مقرر گردید که دیروز برای ناهار برویم کوه و یک جایی رو فتح کنیم. خلاصه صبح تا ساعت ۱۰ خوابیدم و بعدش هم سر فرصت کارهام رو انجام دادم و راهی کوه شدیم. رفتیم کولکچال. ساعت ۱۳:۳۰ شروع کردیم بالا رفتن. بسیار بسیار بسیار خلوت بود و بارش اندک برف روی سر و صورتمون به همراه برف نشسته روی کوهها منظره زیبایی رو ساخته بود.

خلاصه بدون یخ شکن با توجه به نرمی برفهای تازه باریده به سمت ایستگاه ۳ یا همون پناهگاه حرکت کردیم. ساعت ۱۵:۲۰ دقیقه رسیدیم پناهگاه که خوشبختانه باز بود. نشستیم ناهار خوردیم و چای گرم و شکلات . ساعت ۱۵:۵۰ حرکت کردیم و ۱۷:۱۰ رسیدیم پایین. خیلی خوب بود.

تمام مسیر از ایستگاه ۲ به بالا پوشیده از برف سفید بود. از ایستگاه ۲ به بعد مسیر با مه همراه بود. و هرچه زمان می گذشت و ارتفاع بیشتر می شد بر غلظت مه هم افزوره می شد تا حدی که حدودا فقط ۵-۶ متر جلوتر از خودمون رو میدیدیم و درب نارنجی رنگ پناهگاه هم در مه از فاصله بیش از ۵-۶ متر دیده نمی شد.

کلا می تونم بگم که کوه دیروز خلوت زیبا مه گرفته و پر از سگ!!!! بود. بله سگها هم با پارسهای پیوسته خودشون در چند دقیقه ای از مسیر ما رو از شر سکوت دوست داشتنی رها !!!!!!! کردند .

***********************

پا نوشت :

۱- از در پناهگاه که اومدیم بیرون یک سگ نازنین قهوه ای رنگ عظیم الجثه ای چشم در چشم ما دوخته بود و ...... شانس اوردیم جیش داشت چون رفت طرف دستشویی ها!!

۲- مسیر انقدر لیز بود که در مسیر برگشت تا ایستگاه ۲ کلی اسکی کردیم.

۳- یک زوجی به ما پیشنهاد کردند برای اینکه هیچکدوم زمین نخوریم سر بستنی شرط ببندیم. خوب شد این پیشنهاد رو عملی نکردیم و گرنه من باید یک سال مداوم ورزش سخت می کردم تا چاقی حاصل از این بستنی ها رو جبران کنم.  

+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 و ساعت 10:44 |
جمعه رفتیم کوه. باز هم کوهی دلنشین با صبحانه ای توپ و همسر پزون.

بسیار خوب بود. ۵شنبه شب مادر عزیز پرسیدن که فردا چی می بری؟ گفتم هیچ .فرمودند : یعنی تو هیچی نمی بری؟

عرض کردم : خیر  ، مادر عزیز من دیگر همسر اختیار نموده ام و این بار مسئولیت (صبحانه و چای و .... ) از دوش خویش بر دوشش نهاده ام و چه لذیذ صبحانه ای می خورم فردا در طبیعت در جوار یار.

این بار زودتر رفتیم یعنی ساعت ۷ شروع کردیم به حرکت. جالب اینکه از برف دو هفته قبل که باعث شد نتونیم از ایستگاه ۲ بالاتر بریم هیچ اثری نبود. طبیعت بسیار جالبه. اما ما باز هم تا ایستگاه ۲ رفتیم چون عجله داشتیم که برگردیم. ساعت ۱۰:۳۰ هم خونه بودیم.

بسیار خوش گذشت و لذت بردیم. تا هفته آینده خدا چه خواهد و چه بر ما روا دارد.

+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 و ساعت 10:39 |
دیروز بعد از مدتهای مدیدی کوه نرفتن و دور بودن از کوه رفتم کوه. و کوه رفتن پیوسته، مجددا آغازانیده گردید.

اما این کوه با کوههای دیگه تفاوت اساسی داشت و این تفاوت همان همنورد عزیز بود. بله این بار کوهنوردی با همسر گرامی آغاز شد.

با توجه به اینکه ۵ شنبه بارش شدید بارون آغاز شده بود تقریبا همه می گفتن توی این بارون می خواین برین کوه؟!!!! ولی تصمیم بر رفتن بود و رفتیم. ساعت ۸ صبح در هوایی بارانی از کولکچال شروع کردیم به بالارفتن.

تا ایستگاه یک برف می بارید اما زمین به سبب رفت وآمد مردم گلی بود و بالارفتن سخت نبود. از ایستگاه یک به بالا برف روی زمین نشسته بود و نزدیکیهای ایستگاه ۲ هم کاملا لیز و برفی بود. به همین علت و اینکه خیلی سر می خوردیم و یخ شکن هم نداشتیم از بالارفتن تا ناهگاه صرف نظر کردیم. در ایستگاه دوم نشستیم و صبحانه خوردیم. چه صبحانه ای. به به . صبحانه همسر پزون . در واقع اولین بار بود که در کوه چای و صبحانه همسر پزون خوردم . نمی دونید که چه لذتی داشت که . نمی دونید.

القصه ساعت ۹:۳۰ رسیده بودیم ایستگاه دوم (به علت برفی بودن و لیز بودن مسیر کند رفتیم بالا) ساعت پایین رسیدن رو دقیق نگاه نکردم ولی فکر کنم حدود ۱۱ رسیدیم پایین.

بسیار خوب بود. در هوای سرد و برفی کوه رفتن لذت بسیاری داشت. هفته های دیگر هم اگر خدا یاری کنه ادامه خواهیم داد. البته باید گتر و یخ شکن هم بگیریم.

هنوز هم مزه اون صبحانه همسر پزون رو حس می کنم. به به .

 

 

 

+ نوشته شده توسط آرمان در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 9:30 |
دیروز جمعه ۵ تیر ۸۸ بود .

به خاطر اینکه در خرداد ماه تصمیم به رفتن به قله توچال را داشتم و با همراهی امیر بختیار موفق به انجام این کار نشدم !!!! بنا رو بر این گذاشتم که یکی از جمعه های تیر ماه این کار رو بکنم و دیروز همون جمعه بود.

دیروز د رحالی که امیر بختیار ناشی از ناحیه عضلات پا دچار مشکلات شده و حدود ۱۰ روزی هست قرص و ژل و..... دارو مصرف می کنه از همراهی با من جا ماند با یک شیر زنی که به دلایل امنیتی بین المللی قادر به افشای نام مبارکش نیستم به قصد قله حرکت کردیم.

ساعت ۴:۵۰ قرارمون میدان مجسمه بود که اینبار برای اولین بار من ۱۰ دقیقه دیر رسیدم و ساعت ۵ رسیدم و با ۱۰ دقیقه تاخیر حرکتمون رو شروع کردیم.

برای اینکه نیرومون رو تقسیم کنیم و بتونیم تا قله بریم کمی کندتر از حد معمول حرکت می کردیم. ساعت ۵ تا ۷:۴۰ دقیق رفتیم تا رسیدیم به شیرپلا. وای از پشه ها!!!!!!!! چندین لشگر پشه توی کوه بود و باعث آزار مردم میشد طوری که همه تعجب کرده بودند و راهی هم برای خلاصی از اون پشه ها نبود. این پشه ها در حدی زیاد بودن که حتی توی مژه های من هم چندین پشه گیر کرد.

فقط به امید اینکه توی ارتفاعات بالاتر و طلوع آفتاب از این پشه ها راحت بشیم به مسیر ادامه دادیم که البته بعد از هلال احمر این پشه ها بطور محسوسی کمتر شدند و در شیرپلا هم اثری از پشه ها نبود.

تا ساعت ۸:۴۵ در شیرژلا استراحت کردیم و صبحانه خوردیم. اینبار با صبحانه گردو و خرما هم خوردیم که انرژی بگیریم . ساعت ۸:۴۵ تا ساعت ۱۱ حرکت کردیم و رسیدیم به سیاه سنگ. خیلی خسته شده بودم و احساس می کردم دیگه انرژی رسیدن به قله رو ندارم. اما اون شیرزن مجهول الاسم !!! زیاد خسته نبود.

نیم ساعت استراحت کردیم و کمی هم آب البالو و گردو و باقیمانده صبحانه رو خوردیم و راه افتادیم.

ساعت ۱۱:۳۰ راه افتادیم و بعد از ۲ ساعت طی طریق در ساعت ۱:۳۰ به قله رسیدیم. اینبار اون شیرزن در حال وداع با این دار فانی بود و اعترافات تکان دهنده ای داشت مبنی بر اینکه یک ساعت آخر رو با زجر بالا اومده بود . اما من سرحال بودم.  فقط جای بندهای کوله پشتیم خیلی درد گرفته بود.

ساعت ۱:۳۰ تا ۲:۲۵ قله موندیم و ناهار خوردیم ( مشتمل بر کنسرو لوبیا با قارچ و کنسرو ذرت ) و اومدیم پایین. صبح که حرکت کردیم تصمیم داشتیم برگشت رو تا ایستگاه ۵ با تله کابین بیاییم و از ایستگاه ۵ به پایین رو از مسیر دره اوسون پیاده برگردیم . اما در سیاه سنگ به این نتیجه رسیدیم که خیر. ما هنوز اینکاره نیستیم.

به هر حال به دلیل اینکه دیگه نمی تونم پیوسته هر هفته برم کوه و شاید تا پایان سال یکی دوبار دیگه ببیشتر نرم کوه این برنامه فتح مجدد !! توچال رو گذاشتم که با همراهی بی تکلف شیرزن مورد نظر موفق به انجامش شدیم. دم خودمون دو تا گرم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط آرمان در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 11:58 |
پنجشنبه ای که گذشت تعطیل بود و من و امیر تصمیم گرفتیم بریم کوه و قله رو بزنیم و بیاییم پایین.

می خواستیم ۴شنبه عصر بریم شیرپلا شب اونجا بخوابیم و صبح خروس خون بریم طرف قله اما به علت بازی بسیار بسیار زیبای منچستر و بارسلونا که می دونستم بارسلونای عزیز با اون مربی دختر کشش حتما برنده میشه برنامه رو به ۵شنبه عصر موکول کردیم.

ساعت ۵:۵۰ از میدون دربند شروع کردیم به بالا رفتن با یک کوله بسیار سنگین. اما با رکورد خوب ۲ساعت و ۱۰ دقیقه ترکوندیم و رسیدیم به شیر پلا. خیلی خوب رفتیم تقریبا همه رو توی کوه رد می کردیم. البته قصد مسابقه نداشتیم ولی کلا سریع رفتیم. خیلی عالی بود .

فقط من موندم این پشه های خونخوار عجب سلیقه و اشتهایی دارند . در کل مسیر این امیر گوشت تلخ و بی مزه رو ول کرده بودن و همش یکسره من رو نیش می زدن و می خوردن. خلاصه سه کیلو کم کردم از بس منو خوردن. خوب شیرینم و دوست داشتنی در حدی که حتی پشه ها هم نمی تونن ازم دل بکنن تازه بیشترشون هم ماده بودن  حالا برنگردین بگین : همون مگه پشه تو رو بخوره !!!

خلاصه در هوای عالی ساعت ۸ رسیدیم به شیرپلا و یاد و خاطره اون حسین معلوم الحال وطن فروش ایادی استکبار مفسد فی الارض رفیق فروش رو هم لگد مال کردیم.

ساعت ۹:۳۰ وارد خوابگاه شیر پلا شدیم و کارامون رو کردیم برای خواب ( همون جیش بوس لالا)

اما چه خوابی چشمتون روز بد نبینه . به خاطر لق بودن و سروصدای تختها خوابمون نبرد تا صبح. ساعت ۱:۴۰ نیمه شب من ساعت رو نگاه کردم که امیر هم بیدار بود و گفت ساعت چنده و وقتی بهش گفتم هنوز ۲ نشده گفت : ای وای چرا صبح نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نصف شبی نمی تونستم جلوی خندیدنم رو بگیرم.

ساعت ۵:۳۰ صبح کاملا خواب آلود حرکت کردیم به سمت سیاه سنگ. هوا عالی مناظر بی نظیر آرامش فراوان و مسیر نفس گیر. کمی آماتور بازی زیاد در آوردیم و باز هم با سرعت زیاد بالا رفتیم حتی یال قاطر کش رو هم به نسبت دیگران تند بالا رفتیم که همین امر موجب تخلیه انرژی شد. ساعت ۷:۱۵ رسیدیم سیاه سنگ. باد شدیدی می وزید و به سبب اون سرما ه مزیاد بود و لباس گرمی که برده بودیم جواب نمی داد.

القصه تا ساعت ۸ موندیم و صبحانه خوردیم و حرکت کردیم به سمت قله. خیلی خوب بالا رفتیم و ساعت ۹:۳۰ رسیدیم به قله . بسیار مناظر زیبا بود و ما هم از فتح مجدد بلندترین قله تهران!!! بسیار خشنود و مغرور بودیم. خلاصه تا ساعت ۱۰ قله موندیم وعکس گرفتیم و لذت بردیم و حرکت کردیم به سمت تله کابین.

ساعت ۱۰:۴۰ ایستگاه ۵ بودیم و از ایستگاه ۵ مسیر هتل اوسون رو پیاده طی کردیم و ساعت ۱۳:۱۵ رسیدیم میدون در بند. ساعت ۱۴ هم خونه بودیم و حالی بردیم. لذت زیادی بردیم و به خاطر آمادگی خوب بدنی هیچ مشکلی هم در عضلاتمون احساس نمی کنیم. جای اون بی مرام نا لوتیه ظاهر فریب خائن زن ذلیل و ... هم خالی بود.

***********************

اما اصل ماجرا :

القصه تا ساعت ۸ موندیم و صبحانه خوردیم و به علت سرمای زیاد و بدی آب و هوا و ترس از گیر کردن در بین راه تصمیم بر این شد که برگردیم پایین. ساعت ۸ از سیاه سنگ به سمت پایین حرکت کردیم و از مسیر هتل اوسون اومدیم پایین . ساعت ۱۲ میدون در بند بودیم. و از جمعه تا الان عضلات بالای زانوانمون در حال ترکیدن از درد می باشد.

 بازم جای اون بی مرام نا لوتیه ظاهر فریب خائن زن ذلیل و ... هم خالی بود.

 

+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 16:0 |